|
از مه عشق و الفت یار
از سبزه و سماق تا من عیار
از صولت عشق و حرمت یار
تا سیر و سمنو در سفره دیندار
رسم است که دست بوس نوروز شویم
حرمت یار شکسته و هم ره دوست شویم
عیدی از حافظ و سعدی گیریم
پند از مولوی و نظامی گیریم
مجنون به پا خیز که دیر شده
یار در حجله عشق, زمین گیر شده
ما سرخیز به آینده رویم
سالها میگذرد تا به رب, پی ببریم
نوروز بیامد و بدنبال صبح دگرم
غافل ز امروز و به فردا نگرم |