|
چه کنم که شک دارم
انسانم
انسان تو با قطرات معرفت تو سیر می شود
ولی من با......
کاش کبوتر نگاهم بادانه های عبادتت سیر می شد
کاش حس ندیدنت
حس نداشتنت،ازارم نمی داد
وچرا انسانم
انسان تو ادم اذلی بود
ادمی بدون وابستگی ودلهره
بدون کرایه خونه وقسط بانک
بدون گریه های شبانه که چرابدنیا امده
وسراسرقلبم از گرداب سوالات نابود می شود
سخت پشیمانم!
نمی دانم چرا نمی توانم،ریا وهر چه رذیلت است انجام دهم
تادرون خسته خویش را با اندکی پول بسازم
چگونه می شود که هیچ دانه ای شبیه دیگری نیست
چرادانه سرنوشت مرابه گردونه شانس روزگار واگذار کردی
نمی دانم
نمی دانم چه می گویم ولی میدانم که کفر نیست
چون کفر در کف دستهای پینه بسته ام جایی ندارد
شتابان میدوم فریاد میزنم
کمک کمک،کمک
پس چرا از در نمی ایی فرشته مرگ
روزی هزار بار از نگاه کودک خویش می میرم
چرا دیگری !
چرامن وامثال من نه
کاش می شد جهان را در کوره قلبم بسوزانم
گویا که تو خدای من نیستی
دلم برای خودم وشیطان می سوزد
اصلا بهشتت مال خودت
یک کفش صورتی بفرست برای دلبندم
صورت نیلگون او اشک رنگین کمان را در آورده
نگاه او به دست من است
خشم او جهنم من و زمین است
اما نمیدانم چرا سکوت او عرش راجابجا نکرده
ودیگر نمی گویم،رنگ سخنم رفت
جوهر خودکار توان بغض قلب مرا ندارد
می ایستم می ایستم
دوباره نقطه سر خط...!
|