|
شهادت مهر عشق و فرقت یار
خدایا جان بگیر و کن درویش عیار
زاثار زمانه چه نویسم
همین بس که بینی چشمان خیسم
مگر ما مردمان خاک وسنگیم
به والله ازسنگ هم بردیم رنگی
سرم شد سودای نفرت
زهرکه بینم شوم دل مرده و سرد
به زهر مردمم سوزد گلویم
چه کردم من که شکستند سبویم
گویند مهربانی مصلحت بود
مهربانی کردم ولی چه سود
ز هر کوه میگذرم اتش نفرت
زدند بر خرمن وسوزد رفعت
خدایا سرانجامم نکو دار
که روسفید آیم به دیدار
افات زمانه مردمانند
نه سیل و زلزله، خود بهتر بدانند
من نگویم که همه بد شدند
راست گویم همه هفت خط شدند
هرکس ساده باشه خنده داره
طرف دزده ولی با اعتباره
گویند تا بهشت دوقدم نیست
که داند کودک همسایه خاکیست
بس است سخن انبوه باشد
دل خواننده بی اندوه باشد
|