|
در زبان گره افتاده در رویایم تو در شعر هایم ناله تنهایی نمی دانم چرا،اما دیگر نمی بینمت دستانم از بوسیدن خودکار نالان شده انگار دو یار من نیز از هم دل کندن بهارم شده خارپشت چون او نیز مثل اندیشه من خوار شده کاش می شد پیمان در دل بشکند تا دیو خوشبختی جلوه نگری نکند کاش جزوه عشقت راننوشته بودم کاش احساس تو را به گلها ندیده بودم کاش می شد گلهای عشقت را با شراب بی خبری ابیاری کنم مجالی نیست تو را با خویش می برم شاید... شاید حوری همدمم در بهشت تو باشی |