|
پوستین عشق را کردم به تن
کس نمی دانست چه گویم ازوطن
ورد زبانم بود وطن
افتخارم بود دیدن صبح وطن
دوستانم پیوند یافته با وطن
خورشید قلبم آرامش می یافت با نام وطن
انقدر مزن بر ذوق من
تونیز همنوا بامن بگو نام وطن
دین و ناموس وتنم بود وطن
پس نباید زکف داد خاک وطن
آن کویر و جنگل و دریا را
آن بیشه زارو مردم و رویاها
پس کوله بار خویش را محکم کن
کفش و .استین خویش را اماده کن
زانو بزن بر خاک وطن
جور بتان کش در خاک وطن
اندیشه پارسی تو
با قلب نیک آیین من
پیوند می زند ما را با خاک وطن
باید روان گردیم سوی وطن
باشعرمان سوزیم دشمنان وطن
باید دست برادری دهیم به هم
آباد سزیم هر گوشه اش با افکار بلند
|