|
دست در شانه افق انداخته ام
این ریسمان را بگیر
راه به پایم زنجیر شده
باید بروم
تنهایی رادر فضای سفیدحس می کنم
کوله بارم اشک
باید بروم
دامنم از یاس رنگین شده
خون ز مژگانم می بارد
کران تا کران پیش می روم
همسفرم باد
در چشمانم سوختن زمین و زمان را نظاره کن
باید بروم
کاش در مسیر نگاهم آغوش ات رابسپاری
رویایم با تور سفید می اید
وجود خاکستری ام تحمل غبار راه را ندارد
می دانم خورشید را در پنجه ات حبس کردی
بیا و گرمای مرا حس کن
|