گربرسرخلق شیره مالی
گربرسرعهدخودنمانی
درخلوت خاطرخویش
چشم از گناه و عیش نرانی
درسایه کوی نفرت خویش
در صبح نعمت خویش
داغ دل ما تازه تر کن
با ناز و تبسم خویش ره ما هموار ترکن
هجران بلای چشم خویش را
در دیده ما شعله ور کن
دلبرا چه کردی که شدم بنده ات
زندگی چه کرد که شدم غلام درگه ات
این ظن تو بر رقیب شد مسرت
لطفا که تو شدی ز او دل مرده و سرد
تو فاتح شدی بر نفس پیرم
گر لب گشایی من بمیرم
نیست که مسکین و غریبم
باشد که با عشق تو میرم
هرنکته که گفتم بسوزان
این کاستی ما بپوشان
عاشق معشوقه پرستم
تاعمر دارم او را پرستم |