|
کجاست پس چرا نمی بینم عشق
گویا که عشق محتاج زانو زدن ما شده
نه!خم نمی شود چرخ افکار من
.می چرخد و می چرخد
پس چراکسی نمی اید تا عاشقش شوم
پس چرا نگاه کسی دل مرا نمی برد
انگار که دلم از همه جا بی خبر است
در این غوغای قرن در پی چه می گردم
یادم رفته ارابه صنعت را
ودیو نکبت فقر را
آری پس چرا عاشق نمی شوم
دل ها از سنگ،عشق ها از هوس
ندانستم که نام گردانیدی عشق
پس ان همه احساس وفرقت و وصال کجاست حافظ
ما که جز اسمان گرفته و زمین شکسته چیزی ندیدیم
نه،کام من مرگ است
من و عشق محکوم به حبس ابدیم
مجنون زمانه با دیدن مکرر لیلی دل نگران شده
فرهاد نیز خودکار به دست بی فریاد شده
این است سرنوشت عشق
این است!!!!! |