|
برج آرزویم کجاست
ذهنم پر از اشوب و نداست
دیگر نمی خواهم عشق
گریان روم سوی خدا
شاید که شود نابود این سراب
از جود و الطاف خدا
نعمت دریغم می کند
از روی کردار بدم بی اعتنایی نصیبم می کند
امشب ستاره می دود از این کهکشان تا ان کهکشان
گویا صدایم می کنند اینک سیاه چاله ها
من مرغ مینا بوده ام
از سر یار اگاه بوده ام
اینک نمی دانم چرا
خورشید دریغم می کند ان تابش زیبا را
قلبم گرداب غم است
دیگر ندارم ارزو
بس که تنها مانده ام
از قافله جا مانده ام
گر تو بخشیدی مرا
لبخند زن بر باد صبا
باد صبا مژده بیار
خورشید من تابان شده
گویا که چرخ ارزوم گردون شده
دیگر نمی نشینم خدا
باید روم سوی هدف
مطرب مژده بده،آرام با ساز و دف
|