|
پاییز من فرا رسیده من زرد شده ام
ازدرخت روزگار جدا شده ام
جریان باد مرا می برد
ندانستم چند بهار گذشت
ولی می دانم زمین بوی تابوت مرا گرفته
بیاو برگ وجود مرا در بغل گیر
شاید در این جمعه پاییزی آیم
وگلچین احساس تو را با چشمانی گریان ببرم
توشه عمرم فقط نگاه تو بود
چه سود؟
ارزش نگاه تو در فصل زندگی ام پیدا بود
نه خزان
گویند در اینجا دو فصل داریم
فصل عشق راکه ندیدم و فصل تنهایی
تو هم بیا در کنارم
فصل پیمان مارا درکوزه احساس جمع کن
شب شده ،بوی خاک جزیی از سرشتم شده
یادم آمد که دزدیدم
دزیدم در فصل بهار شکوفه نگاه تورا
هنوزم در لابلای کتابم هست ورق بزن
تو هم بیا در کنارم
تا با دیدار تو شاید غبار روی عشق کنار رود
وتبسم ات جای تنهاییم را بگیرد
|